تبليغاتX
ایده های من...
افکار و ایده های یک مخترع...
طرح یه ربات امدادگر معمولیه همینطوری زدم...

تو ادامه مطلب هست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت   توسط محسن | 

          آن‌كس كه بداند و بداند كه بداند

          اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

          آن‌كس كه بداند و نداند كه بداند

          بيدار كنيدش كه بسي خفته نماند

          آن‌كس كه نداند و بداند كه نداند

          لنگان خرک خويش به منزل برساند

          آن‌كس كه نداند و نداند كه نداند

          در جهل مركب اَبَدالدّهر بماند

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت   توسط محسن | 
خیلی ساده و پر مهر...

 سال نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت   توسط محسن | 
اههه !‌ وبلاگم یک ساله شد من حواسم نبود بهش تبریک بگم 

مبارکا باشه جوجه... هپی بردذ دی تو یو بابا !‌

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت   توسط محسن | 
آقایون خانوما سلامی چو بوی خوش شنگولی! آخه خیلی سر کیفم

تا حالا وبلاگ های زیادی خوندم و می خونم و خواهم خوند! که توش پر از درد و دل های عاشقانه، علایق عشقی، خوشی ها و دلبستگی هاست و در بعضی موارد هم لوس بازیهای زیادی دارن!

اما گاهی شکست ها و دل درد ها و ضربه ها هم تو این نوشته ها بازتاب داره. حتی تو نظرات وبلاگ های فوق هم چنین چیزی مشهوده!

واسه من جالبی و جذابی این قضیه اینجاست که انگار همه‌ي اونایی که اون مطالب رو مینویسن و اونهایی هم که نظر میذارن واسه همون مطالب، عشق رو عمیقاً تجربه کردن!! یا حتی الامکان در این یه زمینه بسیار سر رشته دارن!!(فقط همین یه زمینه ها!!! بقیه رو بیخیال...)

من میخوام اینا رو بدونم:

۱- اینی که شما حس کردین دچارش شدین واقعاً عشق بوده؟

۲- عشق از دید شما چه شکلیه؟(خفن جواب ندید، خیلی ساده لطفاً)؟

۳- تا حالا همین دیدی که نسبت به عشق واقعی دارید رو توی رابطتون با معشوقتون!(مهووس بگم بهتره!!) پیاده کردین؟! اگه بوده چقدر و تا به چه اندازه از درک دقیق خودتون از عشق واقعی؟

۴- چرا اسمشو میذارین عشق؟! و چرا نمیذارین هوس؟!!!

۵- پدر مادر دارین؟ عمو عمه خاله دایی؟! (کار درستاشون ها نه اون نخاله ها...) تا حالا به حس علاقه‌ي اونها دقت کردین؟ به قول خودمون به عشقشون؟ چطوری شروع شده، چطوری هست الآن، و چطوری پیش میره؟

۶- شما چقدر مثل سوال ۵ بوده رفتارتون با طرفتون؟!

هرکس به اینها پاسخ درستی داد، یا داره که بده تو نظرات بهم بگه... بهترین هاشو تو یه پست جدا مینویسم


عشق چیه؟

بستنی؟نوشابه؟ بوسه؟ هیکل و اندام!؟ ددر!؟ تفریح؟ شرکت در تظاهرات!!!؟ تیپ؟ پول؟ تحصیلات؟ سکس!!؟؟ لباس و شلوار؟ عطر و ادکلون؟ لوازم آرایش؟ اتومبیل؟ خونه خفن؟ ویلا؟ شمال؟ هوس و حال؟(بر وزن عشق و حال)؟ تلفن؟ اس ام اس یا پیامک؟ رفیق بازی؟ رقص؟ های کلاس؟...

کدومش؟ یه انتخاب کنید؟

دقت کردین تمام اینها مادیه حتی حتی تحصیلات هم که مکمل معنویاته!!؟!!

آخخخخخخخ... آخخخخخخخ...

راستش دستم به نوشتن حرفای دلسوزانه‌ی مغزم نمیره! چون میدونم ساعت ها وقتم رو مشغول نوشتن میکنه...

اما یه خاطره از علاقه‌ي بابا و مامان خودم بگم خیلی جالبه:

اون قدیما پیامک و تلفن و نامه نبود! فقط یه دیدار کوچیک ۲ ۳ روزه بعد از هر ۲ ۳ ماه...!!!

مامانم که عقد بابام شده بود چون خیلی جوون بود، مثل الآنی ها عاشق تنقلات بود، مخصوصاً آدامس، اونهم از نوع خروسی...

مکالمه‌ی مامان بابای من:

ب: سلام ...خانوم خوبی؟ چطوری؟

م: (خیلی محکم ولی مهربان) سلام خوبم شما چطوری؟

بعد از کلی احوال پرسی...آنهم در پس پرده های ضخیم حجب و حیا...

ب: خب چیزی دوست نداری برات بگیرم ...خانوم؟

م: نه... ولی... (با خجالت) یه دونه آدامس خروسی... ببخشید ها...

ب: ( سکوت میکنه و میره)

دو ماه بعد هنگام دیدار... :

ب: سلام خوبی ...خانوم؟

م: آره، شما خوب هستین؟

ب: بیا اینم یه هدیه خوشمزه واسه شما...

م: چی آوردی برام؟ هوووممم...

بابا یه بسته پر از آدامس خروسی رو با کلی شور و شوق میده به مامان، مامان هم تا مدتها طعم آدامس خروسی رو، تا وقتی که دوباره بابا رو ببینه، تو دهنش حس میکنه...

همین...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت   توسط محسن | 
تا حالا شده با خودت حرف بزنی، از خودت چیزی بخوای، خودتو تشویق یا سرزنش کنی؟!

تا حالا تو اینجور مواقع به گفته های خودت دقت کردی؟!! که از چه افعالی و زمان هایی و قیودی استفاده می کنی؟

...

من داشتم فکر می کردم به همین موقع ها که با خودم حرف میزنم...

دیدم چه جالبه همیشه از افعال مضارع دستوری دوم شخص مفرد استفاده میکنم وقتی که یه کاره اشتباه میکنم!! مثل: تو باید بیشتر تلاش میکردی... تو باید اون کار رو نمیکردی... اه فلان احساس رو بذار کنار!

اما وقتی یه کار خوب انجام میدم، تمام افعال به ماضی نقلی اول شخص جمع تبدیل میشه!! مثل: ما این کار رو انجام دادیم!... ما فلان حرکت درست رو عملی کردیم... ما اون هدف درست رو انتخاب کردیم...!

اصلاً انگار همیشه خوبی ها با منه و بدی ها با اون!(محسن 2 )

این واسم یه ضعفه...!! باید جبرانش کنم...

شما چطور؟ مثل من هستین یا فرمول خودتون رو دارین؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت   توسط محسن | 
خدا رو شکر امتحانات تموم شد! اما به سختی...

این ترم هم گذشت... اما به بدی...

ترم بعدی تو راهه... اما امیدوارم خوب بگذره... عالیه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت   توسط محسن | 

بی تو مهتاب شبی  باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم


***


در نهان خانه‌ی جانم، گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید


عطر صد خاطره پیچید


***


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم


پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم


تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من، همه محو تماشای نگاهت


 ***


آسمان صاف و شب آرام


بخت، خندان و ، زمان رام


خوشه‌ی ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست برآورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه، دلداده به آواز شباهنگ


***


یادم آید، تو به من گفتی: (( از این عشق حذر کن!


لحظه ای چند بر این آب نظر کن!


آب، آیینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،


باش فردا، که دلت با دگران است!


تا فراموش کنی، چندی از این شهر، سفر کن! ))


با تو گفتم: (( حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم،


نتوانم! ))


***


 

روز اول که دل من به تمنّای تو پر زد


چون کبوتر، لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم


باز گفتم که تو صیّادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو در اُفتم، همه جا گشتم و گشتم،


حذر از عشق ندانم،


سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!


***


اشکی از شاخه فرو ریخت.


مرغ حق، ناله‌ی تلخی زد و بگریخت...


اشک در چشم تو لرزید،


ماه بر عشق تو خندید .


یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم، نرمیدم...


***


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،


نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!


بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...! 



پی نوشت: 

من عاشق این شعرم...

نمیدونم چرا اما حس میکنم از بار عاطفی خیلی سنگینی برخورداره...!

مارو که افیون کرده... ههه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت   توسط محسن | 
هائيتي...

مردم...

آمريكا...

دولت كثيف...

اسلحه‌ي HARP...

زلزله...

ضعيف كشي...

نامردي...

پستي و حقارت...

داستان هاي تكراري كه هر روز به طور عملي نوشته ميشه و همه هم ميخونن و "ميفهمن"...

اما انگار نه! "نفهمن" مجموعاً...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت   توسط محسن | 
اينم پلاكارد من توي راهپيمايي!!!

هيچكس جرأت نكرد به من نزديك بشه...

اساسي حال كردم...

اندر ادامه مطلب موجود میباشد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت   توسط محسن |